هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
82
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
چند پله كه رفتيم ، ديگر چشممان نمىديد . يقين كرديم [ كه ] الآن حمله مىكنند . در اين اثنا روشنى كمى پيدا شد و دخترى پايين مىآمد . پرسيديم : پله [ به ] كجا منتهى مىشود ؟ گفت : به [ يك ] خيابان بزرگ . خوشحال شده ، پاها [ ى ] مان قوتى گرفت . همينكه به بالا رسيديم ، وارد خيابان پهن قشنگى شديم . چهار طرف [ آن ] درختهاى بزرگ [ بود ] و رودخانه [ اى ] از وسط او عبور مىكرد . بعد از آن جاهاى تنگ [ و ] كثيف ، يك مرتبه داخل اين خيابان وسيع شديم . واقعا مثل اين بود كه از يك عالمى به عالم ديگر رسيدهايم . هيچ همچه چيزى نمىشود تصور كرد كه در شهر به اين خوبى ، همچه جاى كثيف بدى باشد . اينجا را شهر قديم مىگويند و در كتابى كه گيد مىگويند ، جاهاى ديدنى نيس را نوشته ، اينجا را هم ذكر كرده [ است ] . برگشتيم به هتل . امشب تماشايى است . مردى آمده [ كه ] بعضى كارهاى عجيب و غريب خواهد كرد . بعد از شام ، در اتاق پهلوى راهرو صندلى چيده ، هركس مىخواست ، مىرفت توى آن اتاق . من و يحيى خان رفتيم . چند نفر ديگرى هم بودند . كسىكه بازى مىكرد ، شروع نمود به هريك از حاضرين پارچه كاغذ و مدادى داد [ و ] گفت : يك حكمى به من بكنيد ، در توى اين كاغذ بنويسيد كه فلان كار را بكن . هركس چيزى نوشت و كاغذ را پيچيدند . بعد هوله [ اى ] آورد و چشم و صورتش را در توى او محكم بست . ابتدا يك زن جوانى در نزد ما نشسته بود . او را گفت : بيا همراه من . دست او را گرفته ، با كاغذ به سرش گذاشت و چشم بسته قدرى دور اتاق گشته ، به طرف ميزى كه آنجا بود رفته ، گيلاس روى ميز را برداشته ، روى ميز ديگر گذاشت و چشمش را باز كرد . كاغذ را خواندند . نوشته بود : گيلاس را بردارد [ و ] روى ميز ديگر بگذارد . ايندفعه چشمش را بسته ، يحيى خان را خواست . دست او را كه كاغذ تويش بود ،